<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa"><generator uri="https://jekyllrb.com/" version="4.3.4">Jekyll</generator><link href="https://note.alirezad.ir/feed.xml" rel="self" type="application/atom+xml" /><link href="https://note.alirezad.ir/" rel="alternate" type="text/html" hreflang="fa" /><updated>2025-08-23T14:20:10+03:30</updated><id>https://note.alirezad.ir/feed.xml</id><title type="html">چند خط با علیرضا</title><subtitle>یک وبسایت برای به اشتراک گذاری افکاری از ذهن من</subtitle><author><name>علیرضا</name></author><entry><title type="html">هنر خوب زندگی کردن (خلاصه) ناتمام</title><link href="https://note.alirezad.ir/art-of-good-living/" rel="alternate" type="text/html" title="هنر خوب زندگی کردن (خلاصه) ناتمام" /><published>2025-08-17T22:02:59+03:30</published><updated>2025-08-17T22:02:59+03:30</updated><id>https://note.alirezad.ir/art-of-good-living</id><content type="html" xml:base="https://note.alirezad.ir/art-of-good-living/"><![CDATA[<h1 id="چند-روزیه-دارم-این-کتاب-رو-گوش-میدم">چند روزیه دارم این کتاب رو گوش میدم</h1>

<p>سلام</p>

<p>چند روزه دارم این کتاب رو گوش میدم</p>

<p>یه سری چیزا ازش نوشتم گفتم همینطوری منتقل کنم اینجا که کسی خواست بخونه</p>

<h2 id="هنور-خوب-زندگی-کردم">هنور خوب زندگی کردم</h2>

<p>۱ حسابداری ذهنی</p>

<p>اول پرداخت کنید بعد استفاده کنید</p>

<p>هرچیزی که در این زندگی داریم مهبت است</p>

<p>اگر یاد بگیریم از اتفاقات ناخوشایند رنج نبریم، همین فشار روانی کمتر باعث طول عمر بیشتر میشود که خیلی از زمان های هدر رفته را جبران میکند (زمان های هدر رفته ای که بابت انها رنج میکشیم مثل ایستادن در صف)</p>

<h2 id="هنر-ظریف-اصلاح">هنر ظریف اصلاح</h2>

<p>اصلاح مهمتر از نحوه‌ای شروع است</p>

<p>اصلاح نشانه ضعف برنامه ما نیست</p>

<p>برنامه هیچ اهمیتی ندارد، برنامه‌ریزی است که اهمیت دارد</p>

<h2 id="میثاق">میثاق</h2>

<p>پادشاهی که رفت تو یه جزیزه و همه کشتی‌هاش رو نابود کرد که دیگه برنگرده</p>

<p>اگر پیمان یک کلمه از مد افتاده به نظر میرسه -&gt; تعهد محض</p>

<p>انعطاف پذیری پیرامون مسائل مهم، در دنیای پر تکاپو و دگرگونی حالا، یه تله است، نه یک مزیت</p>

<p>استفاده از انعطاف ناپذیری افراطی برای رسیدن به اهداف بلند مدت</p>

<p>اگر دائما بسته به وضعیت تصمیم بگیرید، اراده شما سست میشود (<strong>خستگی تصمیم</strong>)</p>

<p>مغزی که تصمیم های زیادی میگیرد (<em>خسته شده</em>)، در مواقع حساس اولین گزینه را که بدترین تصمیم است، انتخاب میکند</p>

<p>وقتی میثاق میبندید، دیگه برای دفعات بعدی لازم نیست برای چیزی سبک سنگین کنید</p>

<p>نمایش استواری و ثابت قدمی (نمایش موضع مشخص و مشخص کردن موضوعی که اصلا جای مذاکره نداره) - نمایش چهره خودآگاه =&gt; آسیب‌پذیری کمتر</p>

<p>وارن بافت - بدون انعطاف در مذاکره (فقط یک فرصت برای معامله)</p>

<p>پیمان شدید، بدون انعطاف و مشخص</p>

<h2 id="تفکر-جعبه-سیاهی">تفکر جعبه سیاهی</h2>

<p>تحلیل اطلاعات پرواز</p>

<p>هر قانونی که ما در هوانوردی (هواپیما) داری بدلیل این است که گروهی در جایی در یک حادثه هواپیمایی جان باختند.</p>

<p>«خود فریبی با زندگی خوب در تقابل است»</p>

<p><em>عیب ها را بپذیرید… حواستان را پرت موضوعات حاشیه‌ای نکنید.</em></p>

<p>پذیرش بی قید و شرط شکست ها کمبود ها و باخت ها چطور امکان پذیر است؟؟</p>

<p>معمولا دیگران را واضح تر از خودمان میبینیم پس از آنها ناراحت میشویم نه اژ خودمان</p>

<p><em>دوست/ شریک قابل اعتماد که عیب های ما را همانطور که هست نشان دهد</em></p>

<p>جعبه سیاه بسازید</p>

<p><strong>هر موقع فکر بزرگی به سرتان میزند آنرا بنویسید</strong> - فرضیات، سلسله افکار و نتیجه گیری‌ها - اگر تصمیم مناسبی نبود به اطلاعات پروازتان نگاه کنید</p>

<p><strong>اگر نتوانید بفهمید کجا قدم اشتباه برداشتید، مجددا شکست خواهی خورد</strong></p>

<p>تفکر جعبه سیاهی در سازمان ها و مدیریت نیز کاربرد دارد</p>

<p>«<em>اگر مادامی که مشکلی قابل حل است، به آن حمله نکنید آن را برطرف نکنید و معطل کنید تا غیرقابل شود، حقتان است که با چنین مشکلی دست و پنجه نرم کنید</em>»</p>

<p>«<em>اگر تکلیف واقعیت را روشن نکنید، واقعیت تکلیف شما رو روشن خواهد کرد</em>»</p>

<h2 id="اثر-معکوس">اثر معکوس</h2>

<p>خیلی چیزا به جای اثر مثبت اثر منفی دارند</p>

<p>کار کن پول در بیار ماشین بخر که سریعتر حرکت کنی ولی همینقدر که زمان میذاری ماشین بخری، زمان از دست رفته‌س</p>

<p>ایمیل - در نگاه اول خیلی خوبه، ولی….. زمان لازم برای حذف کردن اسپم ها و نامه های بدردنخور</p>

<p>پاورپوینت - زمان یادگیری، زمان بروزرسانی، زمان ساخت اسلاید</p>

<p>دوربین عکاسی - قبلا چندتا عکس مختصر، الان کلی عکس که ۹۸ درصدش به درد نخوره و کلی زمان و هزینه لازمه که صرف بشن، زمانش که نیست، هزینه‌ش هم زمانبره</p>

<h2 id="هنر-منفی-خوب-زندگی-کردن">هنر منفی خوب زندگی کردن</h2>

<p>اگر کار اشتباهی انجام ندید، اتفاقات درستی اتفاق خواهد افتاد</p>

<p>اگر جلوی یک آماتور بازی میکنید، فقط سعی کنید که نبازید و توپ رو در جریان بازی نکه دارید…. آماتور ها امتیاز رو میبازند، حرفه‌ای ها امتیاز رو میبرند</p>

<p>تمرکز روی ریسک نامطلوب به جای ریسک مطلوب بسیار بهتر است… عاقلانه تر است</p>

<p>« خدا چی هست؟؟؟ بهتر از بگوییم خدا چه چیزی نیست؟؟؟»</p>

<p>اگر بخوایم بگیم که چه ریسک‌هایی یا چه عواملی اعث خوشبختی و خوشحالی انسان می‌شود شاید نتوانیم به یک جواب مناسب برسیم ولی وقتی قرار باشد که بگوییم چه چیزهایی باعث ایجاد مشکلات حال بد انسان می‌شود می‌توانیم آنها را نام ببریم مانند اعتیاد به الکل، دوستان بد، کم خوابی مزمن، افستردگی، اضطراب، خشم، حسادت، دوست غرغرو گلایه کردن از بدی آب و هوا اهمیت به مسائل بسیار کوچک و مانند آنان، پس باید تمرکزمان را روی کاهش سائل این چنینی مانند ریسک‌های نامطلوب بگذاریم</p>

<p>در اینجا، تقدیر را نباید در نظر گرفت، تقدیر از چیزی تأثیر نمی‌پذیرد</p>

<p>درضمن، عواملی مثل بیماری، معلولیت، طلاق…. ولی تأثیر این چند عامل خیلی سریع محو و کمرنگ میشود</p>

<table>
  <tbody>
    <tr>
      <td>تلاشتان روی کاهش ریسک های نامطلوب باشد</td>
      <td>چه کار هایی را نباید انجام دهیم</td>
      <td>لازم نیست باهوش باشیم، فقط لازم است احمق نباشیم</td>
      <td>به دنبال دوری از حماقت، بی فکری و گرایش های عامه پسند است</td>
    </tr>
  </tbody>
</table>

<p>در حین پرواز تمرکز فقط روی عدم سقوط باشد</p>

<p>«تنها چیزی که می‌خواهم بدانم آن است که کجا قرار است بمیرم، تا پایم را آنجا نگذارم» مانگل؟ مانگر؟</p>

<h2 id="لاتاری-تخمدانی">لاتاری تخمدانی</h2>

<p>از انسان‌هایی که ۴۰۰۰ سال پیش زندگی می‌کردند تاکنون همه در شکل‌گیری شخصیت و توانایی‌های تو نقش دارند</p>

<p>در واقع بیشتر از ۹۹ درصد موفقیت‌های تو حاصل ژن‌ها و ترکیب ژن‌هایی است که از ۴۰۰۰ سال پیش تا حالا موندند</p>

<p>پس اگر آدم موفقی هستی در ابتدا سپاسگزار باش و بعد در راه سخاوت و بخشش قدم بردار</p>

<h2 id="توهم-درون-نگری">توهم درون نگری</h2>

<p>درون نگری و توجه به احساسات خود انسان در زندگی به جایی نمی‌رسد</p>

<p>مصاحبه شغلی vs سابقه کاری ( ۳۰ دقیقه گفتگو مختصر vs ۳۰ سال سابقه فعالیت)</p>

<p>از دپست یا شریک زندگیتان بپرسید که در ذهن شما چه میگذرد</p>

<p>وقتی با خودمون به عمق وجودمان فکر میکنیم، کسی نیست مه با ما مخالفت کند و ما همیشه دوست داریم خودمان مرجع مطلق باشیم…. پس درون نگری هیچ سودی برای ما ندارد و ما را اصلاح نمیکند</p>

<p>احساسات بخصوص احساسات منفی را تا خد ممکن نادیده بگیرید</p>

<p>از احساسات خودت پیروی نکن ولی به احساسات دیگران توجه کن</p>

<p>تشبیه: ما یک بازار هستیم و احساسات مثل پرندگان داخل این بازار که کیان و میرند</p>

<p>احساساتت را تشبیه کن، مثلا به پردگان مختلف یا کاراکتر های مختلف؛ مثلا حسادت یک گنجشک کوچک سبز در حال خوندم، اضطراب یک توکای سبز در حال بال زدن</p>

<p>اگر بخواهید احساسات را با اراده سرکوب کنید، آنها را قوی تر میکنند مانند کودک سرکش</p>

<p>آتاراکسیا: توانایی نادیده گرفتن مسائل / تسلط به نفس / آسودگی / آرامش ذهن</p>

<p>آپاتیا: قلع و قم احساسات</p>

<h2 id="تله-روراستی">تله روراستی</h2>

<p>یک خود دوم برای خودتان بسازید و فقط آن را به دیگران نشان دهید</p>

<p>این شخصیت دوم یک ژست ساختگی نیست، بلکه یک موضع حرفه‌ای با ثبات قابل اعتماد و برونگراست که جایی برای شک، دل زدگی و سرخوردگی باقی نمیگذارد……. چنین احساساتی را به دفترچه خاطرات، شریک زندگی و بالشت خودتون محدود کنید</p>

<p>روراست بودن را به پایبند بودن به قول ها و رفتار کردن مطابق اصول اخلاقیتون محدود کنید</p>

<p>فرض کن یک کشور تک نفره هستی…. تو قطعا به یک وزیر امور خارجه نیاز داری، اصول سیاست خارجی خود را مشخص کنید!</p>

<p>شما وزیر امور خارجه‌ای میخواهید که سرقول خود ایستاده، مطابق با توافق ها عمل میکند، رفتار حرفه‌ای دارد، از شایعات دوری میکند و مبادی آداب است</p>

<p>خط مشی های رفتاری را با دیگران مشخص کن و خود واقعیت را نشان نده (هرچند که هیچکسی خود واقعی‌ش را نمیشناسد)</p>

<p>این مرزها، نه تنها شما رو از عوامل خارجی خطرناک حفظ میکند، بلکه چیزهایی که در داخل هست را نیز تثبیت میکند</p>

<p>این مرز بیرونی، درجه‌ای از شفافیت درونی را مشخص میکند</p>

<p>##۰ پاسخ منفی پنج ثانیه‌ای</p>

<p>همه انان که شما را به خودشان فرا میخوانند، شما را از خودتان باز میدارند (سِنِکا)</p>

<p>برای لطف به دیگران، به خودت ضربه نزن</p>

<p>لازم نیست دیگران را راضی نگه داری</p>

<p>«عمل متقابل» همیشه مفید نیست…. خطرات زیادی دارد</p>

<ul>
  <li>
    <p>ضمام شما به اختیار دیگران در آید</p>
  </li>
  <li>
    <p>اعتماد بدون پیش‌زمینه…. یک بله خودجوش در گام اول</p>
  </li>
</ul>

<p>یادتان باشد، وقتی به کسی بله میگوییم، دلیل تراشی میکنیم و برای دلایل خود ارزش بیشتری قائل هستیم تا وقتمون… در حالی که پلایل نامحدود هستند ولی وقت ما بسیار محدود است</p>

<p>قبل از تصمیم گیری همیشه ۵ ثانیه دقیق فکر کن….. جواب منفی بده</p>

<p>ثبات شخصیت خود را نشان بده</p>

<p>محدودیت خود را نادیده بگیر و جواب منفی بده</p>

<p>##۱ توهم تمرکز</p>

<p>با لنز خیلی باز زندگی را ببینید</p>

<p>فرض کنید در یک هوای سرد میخواید سوار ماشین یخ زدتون بشید، چقدر خوب بود اگر توی یک منطقه گرمسیر باشید……….. حالا با لنز باز تری ببینید…… شرایط کار و رفت‌آمد و ترافیک و رییس بی ادب هم توی منطقه سردسیر هست</p>

<p>به هم ریختن آب و هوا برای چند ساعت نباید دلیل برآشفتگی ذهنی من باشد</p>

<p>(مثال کتاب) یا اینکه اتاق هتلم روبروی برج ایفل نباشه….. مهم داشتن یک خواب راحت و بسیار عمیق است، نه اینکه پنجره اتاق رو به برج ایفل یا هرجای دیگر باشد</p>

<p>سعی کنید همه حوانب را در نظر بگیرید</p>

<p>روی یک موضوع خاص متمرکز نشید، با کلی نگری به مقایسه بپردازید</p>

<p>اینا مهم نیستن</p>

<p>مهم خود زندگی در دراز مدته</p>

<p>با عریض ترین لنز ممکن زندگی را نگاه کن</p>

<p>##۲ چیزهایی که میخرید اثری از خود به جای نمی‌گذارد</p>

<p>خریدن چیزها به خودی خود به ما لذت نمیدهد</p>

<p>سعی کنید رو تجربه ها سرمایه گذاری کنید</p>

<p>با درآمد خود تحربه کنید، چیز های جدید تجربه کنید</p>

<p>نکته: شغل من هم یک تجربه است… که باید به ان علاقه داشته باشم…. چون اگر علاقه نداشته باشید، ذهنتان فقط روی آن تمرکز میکند و نمیتونید حواستون رو معطوف چیزای دیگه بکنید</p>

<p>کار کردن در شغلی که درامد خوبی دارد ولی لذت بخش نیست باعث نابودیست، حال اگر این درامد صرف خرید چیزای الکی بشه که دیگه بدتر</p>

<p>وارن بافت: کار کردن با افرادی که حالتون رو خراب میکنند مثل ازدواج کردن برای پوله، تصمیمی که در هر صورت بده</p>

<p>نکته: ازدواج هم یک تجربه است….روزهای بد رابطه نباید سنگین تر از روز های خوبش باشد….. میتوان با اصلاح کردن، شرایط را بهبود داد اگر شرایط خیلی بد نباشد……. به اصلاح فکر کنید…… رابطه‌ای که در ان علاقه و عشق باشد هر روز بهتر از دیروز است</p>

<p>اگر هم چیزی خریدید، ازش واقعا لذت ببرید، مثلا کفشی خریدید، هرشب واکس بزنید</p>

<p>##۳ پول گوربابات (پس انداز آزادی)</p>

<p>پولدار ها هم باید مسواک بزند، باید به خدمتکارانشان رسیدگی کنند، ریانه‌ها را بپیچونند، به کلی نامه و امور مالی رسیدگی کنند و خیلی چیزای دیگه</p>

<p>برندگان لاتاری، چند ماه پس از برنده شدن، در هیچ زمینه خاصی، احساس خوشبختی بیشتری نسبت به گذشته خود نداشتند</p>

<p>میزان خوشبختی کسی که ۱۰۰ هزار دلار سالانه درامد دارد با کسی که سالانه ۱۰ میلیون دلار درآمد دارد فرقی ندارد</p>

<p>پارادوکس استرلینگ: به محض برطرف شدن نیاز های اولیه، افزایش تدریجی میزان درامد هیچی تاثیری بر میزان رضایت نمیذاره</p>

<p>ثروت یک امر نسبی است، نه مطلق ….. حتی در مقایسه حال و گذشته خودمان</p>

<p>فرض کنید قرار است تشویقی بگیرید، کدام را انتخاب میکنید (۱. شما ۱۰ هزار همکارتان هیچی یا ۲. شما ۱۵ هزار و همکارتان ۲۰ هزار) اکثر مردم مورد اول را انتخاب میکنند!</p>

<p>اگر بالای خط فقر باشید، میزان ثروتمند بودنتان به تفسیر خودتان برمیگردد…</p>

<p>قانون:</p>

<p>۱. پول گور بابات - پس اندازی که بدون تنگنای مالی اجازه بده از کار استعفا بدید</p>

<p>۲. به نوسات اندک در املاک و دارایی‌هایتان اهمیت ندهید - در واقع به پول فکر نکنید</p>

<p>۳. خودتان را مقایسه نکنید به خصوص با ثروتمندان</p>

<p>۳. حتی اگر ثروت زیادی دارید، ساده زندگی کنید…. ثروت باعث حسادت دیگران میشود</p>

<p>##۴ دایره شایستگی</p>

<p>چرا شناختن محدودیت‌هایم اهمیت دارد؟</p>

<p>اینکه ما چند تا محدودیت داریم مهم نیست، مهم اینه که حداقل تو یک ویژگی یا یک مهارت بسیار بسیار توانمند و شکوفا باشیم</p>

<p>تمرکز افراطی روی دایره شایستگی خود داشته باش</p>

<p>همیشه باید تلاش کنیم که در نزدیکی دایره شایستگی خود بمانیم زیرا حتی کوچک‌ترین تلاش‌ها در این دایره نتیجه چندین برابری خواهد داد</p>

<p>دایره شایستگی خودتو بشناس و به شفاف‌ترین حالت ممکن برای خودت رسم کن</p>

<p>پیدا کردن دایره شایستگی به زمان بسیار بسیار زیادی نیاز دارد</p>

<p>به وجود آوردن دایره شایستگی نیازمند وسواس فکری است که خود یک اعتیاد است ، اما اعتیاد خوب</p>

<p>متضاد دایره شایستگی، تنفر نیست…. بلکه میتواند علاقه باشه</p>

<ul>
  <li>علاقه یعنی اونقدرا هم برام اهمیت نداره که تو دایره شایستگیم باشه</li>
</ul>

<p>یک برنامه نویس فوق العاده چند برابر یک برنامه نویس خوب مهارت نداره</p>

<ul>
  <li>یک برنامه نویس فوق‌العاده یک مسئله را در یک هزارم زمانی حل میکند که یک برنامه نویس خوب حل میکند</li>
</ul>

<p>تفاوت در بیرون و درون دایره شایستگی -&gt; تفاوت هزار برابری</p>

<p>پیش بردن زندگی از روی برنامه یک توهم محض است</p>

<ul>
  <li>
    <p>شانس میتواند به راحتی همه چیز را به هم بریزد</p>
  </li>
  <li>
    <p>فقط در یک منطقه توفان به نسیمی ملایم تبدیل میشه -&gt; درون دایره شایستگی</p>
  </li>
  <li>
    <p>در دایره شایستگی در برابر توهمات و اشتباهات مصون هستیم</p>
  </li>
</ul>

<p>خودتو برای نقطه ضعفات سرزنش نکن</p>

<p>##۵ راز پافشاری</p>

<p>چرا انسان های حوصله‌سربر از ماجراجو ها موفقتر هستند؟</p>

<p>خ…</p>]]></content><author><name>علیرضا</name></author><category term="کتاب" /><category term="زندگی" /><category term="خلاصه" /><category term="هنر خوب زندگی کردن" /><summary type="html"><![CDATA[دارم این کتاب رو گوش میدم.... نکاتی داره که خوب باشه ولی قابل اتکا نیست]]></summary><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://note.alirezad.ir/simorq/simorq.png" /><media:content medium="image" url="https://note.alirezad.ir/simorq/simorq.png" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" /></entry><entry><title type="html">من که با این چپق چاقم، خیره به افق باغم</title><link href="https://note.alirezad.ir/Yas-Baaq/" rel="alternate" type="text/html" title="من که با این چپق چاقم، خیره به افق باغم" /><published>2025-04-10T23:45:00+03:30</published><updated>2025-04-10T23:45:00+03:30</updated><id>https://note.alirezad.ir/Yas-Baaq</id><content type="html" xml:base="https://note.alirezad.ir/Yas-Baaq/"><![CDATA[<p>سلام</p>

<p>مدتی هست که میخوام یک پست درباره سال ۱۴۰۳ بنویسم ولی به خاطر کارهای زیاد و برنامه های عقب مونده نتونستم روی پستش کار کنم!</p>

<p>ولی فعلا….. دوست دارم این موزیک رو از هنرمند محبوبم به اشتراک بذارم</p>

<iframe style="border-radius:12px" src="https://open.spotify.com/embed/track/7h2S4Z84xuQrAKzDCRDe0J?utm_source=generator" width="100%" height="352" frameborder="0" allowfullscreen="" allow="autoplay; clipboard-write; encrypted-media; fullscreen; picture-in-picture" loading="lazy"></iframe>

<hr />
<h1 id="متن-آهنگ">متن آهنگ</h1>

<h2 id="قسمت-1️⃣4️⃣0️⃣1️⃣">قسمت 1️⃣4️⃣0️⃣1️⃣</h2>

<p>تا خودکار رو می‌ذارم پای برگ</p>

<p>عقلم ناخواسته برمی‌داره پاره سنگ</p>

<p>این جهنم فقط خشم میده آرامشم</p>

<p>تمام شب، تماشای نمای شرق</p>

<p>مثل اون بی منزلی که زل زد به بار کج</p>

<p>واسطه‌اش اون بالا راه نداده واسه تهش</p>

<p>پای سرو رو می‌برید نپیچه لای سقف</p>

<p>عاقبت بدن گرمشو با تبر کوبید رو خاک سرد</p>

<p>مغرور از خلق برهوتی که روزی یک باغ سبز بود</p>

<p>منم و قدم‌های آهستم</p>

<p>رویاهام کابوس شدن اما با خط‌های واضح‌تر</p>

<p>به کام مرگ فرو میرم چون حتی نمونده نای ترک</p>

<p>کشیدی پرده ها رو به آتیش</p>

<p>این روزا دیگه برنمی‌گرده به عادیش</p>

<p>اهمیتی نمیدم حتی دیگه به باقیش</p>

<p>چشما خیس</p>

<p>حسرت اونی که چرا نیست</p>

<p>قاب رو قاپیدی صاف تابیدی به قاضی</p>

<p>تو نور بسوزیم یا با تاریکی بسازیم؟</p>

<p>البته معلوم نیست این بدیشه یا خوبیش</p>

<p>این چراغو که روشن کنی همه گندا رو میشه</p>

<p>از اون که رشوه داد تا اون که باج گرفت</p>

<p>پاهاش گره خورد به عمق فاجعه</p>

<p>روباه صفت قصه میشه خاطره</p>

<p>تو این محاکمه، فقط مو حاکمه</p>

<p>جریان ستم ناتمام</p>

<p>به تن جای طناب</p>

<p>درک ناتوان</p>

<p>از این حجم ناجوانمردی</p>

<p>حال فنا</p>

<p>قله زیر چال کن‌ها</p>

<p>اسیر چهار کلام حرف</p>

<p>از دین ماجرا</p>

<p>بی‌صورت، گیسو کند</p>

<p>حدود بیست و قبر</p>

<p>پیچ و خمِ شیر و خط میون دیو و دد</p>

<p>میرسه یه صدای بیگانه تو نقاب</p>

<p>همه جا تاریک یه گلوله گیجگاهتو شکافت</p>

<p>که فردا پوکه هاش تو نور زیبای موزه هاست</p>

<p>وحشت دیروز لعنتی بیداره تو صدام</p>

<p>بازمونده</p>

<p>بی آب و تاب و توان</p>

<p>داره تلو تلو می‌خوره دور فانوس‌ها تو خفا</p>

<p>قانون هامون بیات، عین کابوس هامون عیان</p>

<p>تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان</p>

<p>تو دست مادر‌ها سبد لاله‌های جوان</p>

<p>تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان</p>

<p>تا ابد می‌مونه جا موها رو زبان</p>

<p>تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان</p>

<p>تا دست یافتن رو اسب تاختن</p>

<p>کاخ‌ها رو سوزوندن تو دخمه قصر ساختن</p>

<p>اما این دفعه پی چی می گردن‌؟</p>

<p>از لج هم گل‌ها رو قیچی می‌کردن</p>

<p>رسید به استخون کارد، نقطه شد غار</p>

<p>منتها کاسب خبر از حنجره به حُجره نون داد</p>

<p>هر سو به منفعت خودش موش دووند تا</p>

<p>تو اون داد یادمون بره کی واسه موش توون داد</p>

<p>اون که گفت التماس دعا</p>

<p>می‌بینی اون طرف پیوست به انتقام جوها</p>

<p>پی روزی ولو به قیمت یارسوزی</p>

<p>آدم لنگ مجبور اسیر چاپلوسی</p>

<p>که فقط وعده می‌شنید قد درازای زبون</p>

<p>اشاعه‌ی فقر نقاب حساب‌های کلون</p>

<p>اماله‌ی ترس فشار نگاه‌های عمود</p>

<p>با شناخت ملت نیاز به شناسایی نبود</p>

<p>همون تفنگ رو هم نشناسی میشه چماق</p>

<p>این دردسرها بالاخره می‌شه تومور</p>

<p>این میکروفون‌ها وصلن به میک سماق</p>

<p>صفحه شطرنج زندگی شد میز قمار</p>

<p>سینه اتاقم یه پناهندم</p>

<p>از زمان کندم</p>

<p>آرزوهامو تو گذشته‌ها رها کردم</p>

<p>بدون حتی نیم نگاه به پشت سر</p>

<p>هر کی تونست بین این بگایی هُجره زد</p>

<p>به ما که می‌رسه می‌گه اگه ساکتی خایه نی</p>

<p>با اتحاد مناسبتی بجای دائمی</p>

<p>قایمی که با بنی بشری نشینی پای میز</p>

<p>که ابایی نداره ملت رو بذاره لای ریسک</p>

<p>چشام خیس، نمی‌دونی از دل صد پارم</p>

<p>اینم آهنگ نیست به سکوتم لحن دادم</p>

<p>کسی نمیده دیگه گله نامه‌ها رو جواب</p>

<p>با تو ما تو سراب، می‌خوره باتوم‌ها تو سرا</p>

<p>با صدای چکمه‌های باغبون‌های صیاد</p>

<p>تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان</p>

<p>تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان</p>

<p>تا ابد می‌مونه جا مو‌ها رو زبان</p>

<p>تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان</p>

<h2 id="قسمت-1️⃣4️⃣0️⃣2️⃣">قسمت 1️⃣4️⃣0️⃣2️⃣</h2>

<p>مردم آبادی</p>

<p>سرها داغه از افیون آگاهی</p>

<p>ولی دریغ از یه نقطه مشترک بینمون</p>

<p>سر مفهوم آزادی</p>

<p>حتی اتحاد امروز سر گره خوردن نخ بادبادک هاست</p>

<p>زادگاه چپاول، این سال‌ها خزان</p>

<p>بانگ اذان سر میده پایگاه چپا</p>

<p>وردشون آیات</p>

<p>صلوات مِلکِشون آباد</p>

<p>جاده و پل بینشون آزاد</p>

<p>واسه ما مِهرِشون آبان</p>

<p>شاهد باش رو دیوارا رد گلوله</p>

<p>جیب خالی ما خرجِ قُشون</p>

<p>غنچه کُشون</p>

<p>قنات خالی واسه‌ی دست‌های سدّ قُنوته</p>

<p>تو چنته جنونه یه نَنگِ دو نونه</p>

<p>دلم پر می‌کشه تَنگِ غُروره</p>

<p>هر جور بگم افته</p>

<p>که تاریخ ما به ستم قفله</p>

<p>میپیچن واسه ملت نسخه</p>

<p>کام رو باز کنی که زهر رو  بدن خوردت</p>

<p>تو همهمه‌ای که حتی خرد جرمه</p>

<p>من به معنی سکوتم دلم قرصه</p>

<p>این خون تازه جوهر پیشگفتار قصه اس، تو فریب اداشو</p>

<p>نخوری که داره هر دفعه عمدا پایین می‌بره ضریب خطاشو</p>

<p>دلیل بقاشون مساوی باخت همه</p>

<p>بجای اینکه به سر سبز این ملت صبور تاج بزنه</p>

<p>از پاشون خار بکَنه</p>

<p>ساچمه تنت</p>

<p>می‌کَنه پاشنه درت</p>

<p>انگار غرق لذت از ذوق آتیش و خاکستره</p>

<p>تو قاب یه زنه</p>

<p>که صداش به گوش من میاد</p>

<p>یکی‌ گفت بمون بجنگ قیام</p>

<p>یکی گفت بزور بکن بیا</p>

<p>اون بیرون صف جلو ارباب دولّا راست</p>

<p>آرمان سر همون دلاراست</p>

<p>که ما این ور درگیر هجوم صفریم</p>

<p>تحریم و سرود نفرین</p>

<p>حالا ما عدد کدوم فکریم‌؟</p>

<p>اون فکری که نمی‌شناسیم؟</p>

<p>این جلد ها عوض میشه جز توش</p>

<p>هزار برچسب، پرسش، گل پوچ</p>

<p>کدوم پرچم یا جنبش الگوتر</p>

<p>از اشک‌ زن و غرش پرشورش</p>

<p>که خودسوز میلاد اون روزه</p>

<p>که جای گوله می‌باره گلبوسه</p>

<p>سنگین سر از این ننگین زهر</p>

<p>از جو حاکم و تمدید صبر</p>

<p>از حق ساکت و تبلیغ زرد</p>

<p>مغز فاسد تدوینگر</p>

<p>از حرف شاهد اصلی که مفت بر شد به منافع کثیف</p>

<p>اون صفحشو به خون ما تزیین کرد</p>

<p>تا دلش ترکید</p>

<p>زن جیغ زد</p>

<p>از میون جمعیت</p>

<p>همه چهار ستون‌ها لرزیدن</p>

<p>اما حتی انگیزه‌هامون غم انگیزن</p>

<p>تنش رو کوبید رو خاک سرد</p>

<p>این برهوت که روزی باغ سبز بود</p>

<p>دارم به کام مرگ</p>

<p>میرم نمونده دیگه نای ترک</p>

<p>به مصلحت خود به دختر بی‌حجاب گفت</p>

<p>“مُهِم اینه دلت پاکه” “مُهِم حفظ خاکه”</p>

<p>“مُهِم به هم رسوندنِ نقطه اشتراکه”</p>

<p>گفتن</p>

<p><strong>“حس‌ها رو پختن”</strong></p>

<p><strong>“وعده‌ی دیار انسان خوشبخت”</strong></p>

<p>باز میان حصار قدرت</p>

<p>ما شدیم پیاده نظام دشمن؟</p>

<p>فشار دشمن رو‌ منه با چرخ دندش</p>

<p>به شما که رسید، بد نگذشت</p>

<p>اون خون که می‌کنه از رگ نشت</p>

<p>از فرزندیه که دیگه برنگشت</p>

<p>تکرار شد، تکراری نه</p>

<p>منو به حال خود بسپارینم</p>

<p>اسم‌ها میرن تو مسیر ریل میندازن</p>

<p>اشک‌ها برات سیل می‌سازن</p>

<p>این نسخه‌ها بی‌دوامن</p>

<p>بی دوا من</p>

<p>سرفه‌هام بی‌ امانن</p>

<p>که حتی در رفت زِوارِ ماسکم</p>

<p>شاید سرفه صدا رو باز کرد</p>

<p>لگد مال نیمه جان زیر پاشون</p>

<p>به تقلا، به نجات می‌گه آشوب</p>

<p>میره پا چوب، خون سرازیره پا جوب</p>

<p>سراسیمه واژگون، سرا بی‌نقاب شد</p>

<p>نما دینه</p>

<p>عناوین نمادینه</p>

<p>لاف روشنفکری برای چینه</p>

<p>پروا ز پرواز پرا چیده</p>

<p>اینا روحم رو عمیقا خراش میده</p>

<p>بازی گرگ و میشه</p>

<p>لطفی که واسه قوم و خویشه</p>

<p>تو خالی، نمی‌تونی پر کنیش</p>

<p>کرکریش از جو کرک و ریشه</p>

<p>دیگه فردام به درک</p>

<p>بذار لااقل حرفامو بزنم</p>

<p>خاکش رو خوردم، تعصب کشیدم</p>

<p>کجا باس تحصن بشینم؟</p>

<p>ها؟</p>

<p>من که بی‌پایانم</p>

<p>اینکه آیا می رسم آیا نه</p>

<p>واسم مهم نیست من آزادم</p>

<p>از جایی بخونم که وایستادم</p>

<p>یه راستگوی مزاحم</p>

<p>سَره به هزار چاپلوس نخاله</p>

<p>قطره اشک‌هام بارون سوال</p>

<p>مقاومت اولین قانون ثبات</p>

<p>حسرت من نوشته‌ی رها</p>

<p>این خونست نه جبهه‌ی جهاد</p>

<p>تنفر دارم از تماشا دادن ملت و غم این چهره به جهان</p>

<p>تو چشمات بستست، وا کن، بنگر</p>

<p>به این پیکره‌ی بی در و پیکر</p>

<p>به این غفلت از صحبت ملت</p>

<p>اون دقت تو بردن و پیگرد</p>

<p>سراسر این خبرا همه</p>

<p>ندا میده یکی‌ از نفرها کمه</p>

<p>بار سنگین کمرا خمه</p>

<p>این آدم نیست، ابر آدمه</p>

<p>ایران شده همه جا مزه‌ی خبر</p>

<p>غافل از بطن لحظه‌ی خطر</p>

<p>وعده‌ی جهنم غل و زنجیر زد</p>

<p>تا دلش ترکید</p>

<p>زن جیغ زد</p>

<p>تشنه عین لوت</p>

<p>رشته مثل کوه</p>

<p>جاری مثل رود</p>

<p>سرپا مثل سرو</p>

<p>لَخته مثل مو</p>

<p>خشم معتبر</p>

<p>نامردها دستشون تبر</p>

<p>(نامردها دستشون تبر)</p>

<h2 id="قسمت-1️⃣4️⃣0️⃣3️⃣">قسمت 1️⃣4️⃣0️⃣3️⃣</h2>

<p>اینو با دل با دل بی‌قرار</p>

<p>نوشتم واسم مهم نیست دیگه حاصلش چی دراد</p>

<p>می‌خوام محو شم تو افق لب ساحل بی‌کران</p>

<p>یاسر خودم باشم و سایر دیگران</p>

<p>چه خنده بر رویی؟</p>

<p>چه خم به ابرویی؟</p>

<p>پا بده ظالمی</p>

<p>یا بر عکس، نه بصرفه مظلوم</p>

<p>یه سری لودن سری شدن به لحن دستوری</p>

<p>یه سری کودن مثل کودن زیر درخت مصنوعی</p>

<p>این ترازوها میزونن با ابروت</p>

<p>تو کتت نره فرو می‌کنن تو پهلوت</p>

<p>زیر سقف گردون، از ترسم جرأت رو بدوش</p>

<p>عبور کن، جامو بگیر، جرعتو بنوش</p>

<p>من، یه رُخ جنگجو که روحش‌ کم جونه</p>

<p>همچون میله‌ی مذابی که خودش خم شد</p>

<p>عدل و داد به لحن چکش</p>

<p>به شرط سرکوب</p>

<p>حتی اینا می‌خوان بجا کلاه بذارم کپ مرگو</p>

<p>رد کینه پی فتح جانشین</p>

<p>تو راه اتحاد واسه هم فت پا کشیدن</p>

<p>تلنگر برام از توهم درآم</p>

<p>که منفعل و فعال اینجا فقط تفأل گران</p>

<p>اگه خبر ادامه داره چون کشش دید</p>

<p>حرف مفت زن بهونه دست منکرش میده</p>

<p>واسش چقدر مهمه که این خاک تو آشوبه</p>

<p>اینا دلاشون در حد کمد آتوهاشونه</p>

<p>این ناتوها کارشون فقط بذر نفرت کاشتنه</p>

<p>واسه کیف ملت کیفر خواستن</p>

<p>تنها راز بقاشون مربوطه به دم و بازدمت</p>

<p>مهمتر از به دست آوردن نگه داشتنه</p>

<p>ابرها سوختن</p>

<p>نگاه به صحرا دوختم</p>

<p>نهال قد کشیده رو قطع کردن بخاطر شکفتن</p>

<p>اون که رویاهاشو گم کرد</p>

<p>تو بیراهه های ممتد</p>

<p>این جاده‌ها بی‌بازگشتن تا دم دیواره‌های غربت</p>

<p>باد خشک سرد</p>

<p>ماه پشت ابر</p>

<p>به باغ مشرفم</p>

<p>دستا به جیب</p>

<p>تو این روند فرسایشی</p>

<p>که قراره فقط یک رونده در سایه‌شی</p>

<p>ما ابزارشیم</p>

<p>چقدر باغبون بد</p>

<p>چه ترسناک نمیشه حرف عاشقونه زد</p>

<p>یه محوطه</p>

<p>که عجیب ترین کار ابراز محبته</p>

<p>به مجرد خشونت همه چی مرتبه</p>

<p>مجسمه تنها با همه قهر آغوش</p>

<p>بهانه کافیه تا یه قطره بارون شه</p>

<p>بذر تا خوشه</p>

<p>عزم تا کوشش</p>

<p>مغز باهوش نیست</p>

<p>فقط قلب خاموشه</p>

<p>می‌باره تگرگ رو سرمون</p>

<p>جای تبر رو تن چوب</p>

<p>کسی گل نمی‌کاره نبینه لگد شدنشو</p>

<p>به حسرت دوختنمون</p>

<p>از عطش سوخت لبمون</p>

<p>یه مسافر مجبور مثل قفس تو چمدون</p>

<p>بهارتون تو خزانه</p>

<p>بهارمون تو خزان بی‌احساس موند</p>

<p>کلید زندان گم</p>

<p>رو پلک‌هام خون</p>

<p>دوباره قصه تکرار شد</p>

<p>بسیار خب</p>

<p>اصرار کن</p>

<p>گفتی سطحی بود، اغفال شد</p>

<p>تو دیگه عمق ما رو به خودمون بسپار</p>

<p>اگه الان رو سطح آب دنبال جلیقه نجاته</p>

<p>چون خونه ی امیدش اعماق گرداب موند</p>

<p>تنور فتنه داغ ما بین اتفاق</p>

<p>این چند تا بیت به عنوان پی‌نوشت باغ</p>

<p>دیره یا زود، این درکم از جو حاکمه</p>

<p>یه بهت زده جوابش یه لب ساکته</p>

<p>ابرها سوختن</p>

<p>نگاه به صحرا دوختم</p>

<p>نهال قد کشیده رو قطع کردن بخاطر شکفتن</p>

<p>اون که رویاهاشو گم کرد</p>

<p>تو بیراهه‌های ممتد</p>

<p>این جاده‌ها بی‌بازگشتن تا دم دیواره‌های غربت</p>

<h2 id="قسمت-1️⃣4️⃣0️⃣4️⃣">قسمت 1️⃣4️⃣0️⃣4️⃣</h2>

<p>ابرها میسوختن</p>

<p>تمام شب، پرنده‌های</p>

<p>شعله‌ور دارن از اون بالا می‌افتن</p>

<p>اگه به سوخت دادن بود</p>

<p>من و تو حتی دیگه نیست باکمون</p>

<p>زیر همین آسمون</p>

<p>وقتی هرکی به سویی می‌گریخت</p>

<p>تو</p>

<p>اونی که منتظرم ایستاده بود</p>

<p>منتظرم ایستاده</p>

<p>شب کور</p>

<p>یه بار هم این ور بوم</p>

<p>بذار زمین چمدون</p>

<p>کنارمی همه دور</p>

<p>خونه منطقه ممنوع</p>

<p>خود منظره مفهوم</p>

<p>کل دفتر من سوخت</p>

<p>همه ناقل خبر منسوخ</p>

<p>اینا پاچیدمون</p>

<p>از پا چیدمون</p>

<p>تو بغلم باقی بمون</p>

<p>می‌تابی تو عمق شب تار</p>

<p>غنچه تو بهت غم باغ</p>

<p>گُر درونم از تن داغت</p>

<p>گوش و زبون من کر و لال</p>

<p>روح سبک‌تر از پر کاه</p>

<p>روی من و لب از لب یار</p>

<p>دو آتیشه عین قبلنا</p>

<p>قالیچه بین چمن‌ها</p>

<p>خالی شه قر کمرها</p>

<p>نه بازیچه سیل خبرها</p>

<p>چه تقلایی لا تقلا؟</p>

<p>جدول‌ها زیر جدل‌ها</p>

<p>با تبرهایی که از طلان</p>

<p>آشیونه کلاغ‌ها رو دکل‌هان</p>

<p>همه امیدمی</p>

<p>تو هوام دم تو می دمید</p>

<p>پی بهانه برای روییدنی</p>

<p>فدای لب بوسیدنیت</p>

<p>نوای قلب تو سینمی</p>

<p>تو قامت یک اسیر</p>

<p>سرم رو به دامنت بپذیر</p>

<p>نجابتت چه اصیل</p>

<p>لطافت یه نسیمی که می وزید</p>

<p>جاریه ریتم</p>

<p>بیا هم پیاله بادیه شیم</p>

<p>ببین از همین زاویه دید</p>

<p>میشه از الان تا ابد قافیه چید</p>

<p>تو این پیچ تند، گیج و گنگ</p>

<p>کسی چه می‌دونه که چی میشه حکم؟</p>

<p>می‌باریده خون از تاریخمون</p>

<p>تو تو بغل من باقی بمون</p>

<p>دیگه پل‌ها ریختن</p>

<p>امید واهی عذاب رو می‌کنه طولانی‌تر</p>

<p>این سکان لق، افتاده تو یه طوفان سخت</p>

<p>میذارم استخون لای زخم</p>

<p>محو تماشای مو‌های لختت</p>

<p>تو این حصار تنگ</p>

<p>بباره سنگ</p>

<p>هر طوری بشه کنارتم</p>

<p>یکی هست</p>

<p>هنوز دیوار تکیه‌ات</p>

<p>لای سنگ‌ها دلی هست</p>

<p>اما نمی‌ده بیگانه ملیت</p>

<p>صدا عربده از دور</p>

<p>نوک اسلحه دستور</p>

<p>رأی تبرئه محکوم</p>

<p>جاری از لبت هذیون</p>

<p>چراغ‌ها رو شکوندن و خاموشی زدن</p>

<p>بدون واکنش و نظر</p>

<p>شدیم فقط تابوت‌کش خبر</p>

<p>اینا می‌خوان نابود بشه بشر</p>

<p>تو دیگه به روم آغوشت رو نبند</p>

<p>منو با بوسه‌هات بخواه</p>

<p>تو دلم محفوظ جایگاهت</p>

<p>بی تو کابوسه راه خواب</p>

<p>رو نوک نازک‌ شاخه‌ها</p>

<p>تو هجوم آفت</p>

<p>سرا بد تر از گلوله داغن</p>

<p>داده تکیه به ستون لاغر</p>

<p>تا بستن دکون آخر</p>

<p>جواب گندید تو لُپ داور</p>

<p>روان درگیر، دروغ‌‌ها باور</p>

<p>من که با این چپق چاقم</p>

<p>خیره به افق باغم</p>

<p>نه که عقب کشیدم</p>

<p>ولی نقشه رو از قبل کشیدن</p>

<p>بذار آروم بغلت بشینم</p>

<p>تا اینجا خون اومدم رسیدم</p>

<p>میون وضعیتی که از یتیم</p>

<p>تا ننه بابا دار هم اذیتیم</p>

<p>باقی راه تو عزیمتیم</p>

<p>قافیه‌ها جدیه، نه زینتی</p>

<p>وارث این خونه</p>

<p>داره جلو آینه می‌خونه</p>

<p>حادثه که خبری نداره</p>

<p>خبره که حادثه می‌کنه</p>

<p>چرخی که این چرخه رو می‌شناسه</p>

<p>دیگه داره آهسته میرونه</p>

<p>حالا یه ناکس بی بته</p>

<p>داره واسه جایزه می‌دوئه</p>

<p>یه لب هرز</p>

<p>هم و غمش تعرفه ست</p>

<p>مملکت خود معرکست</p>

<p>دلم خونه چشمم پنجرست</p>

<p>جنگ منفعت و معرفت</p>

<p>گفتگوت خورد به کوه</p>

<p>جای چکش حفره موند</p>

<p>حالا اونا با پتکشون</p>

<p>دارن میان طرف جفتمون</p>

<p>اون تار موت</p>

<p>یعنی آخرین ریسمانمون</p>

<p>اگه به سوخت دادن بود</p>

<p>من و تو حتی دیگه نیست باکمون</p>

<p>تو منتظرم ایستاده بودی</p>]]></content><author><name>علیرضا</name></author><category term="موزیک" /><category term="یاس" /><category term="باغ" /><category term="ایران" /><summary type="html"><![CDATA[فقط چون دوست دارم به اشتراک بذارم]]></summary><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://note.alirezad.ir/simorq/simorq.png" /><media:content medium="image" url="https://note.alirezad.ir/simorq/simorq.png" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" /></entry><entry><title type="html">آموزشی اعزامی ۱۴۰۳/۰۲/۰۱ به پادگان ۰۴ تمام!</title><link href="https://note.alirezad.ir/soldier/" rel="alternate" type="text/html" title="آموزشی اعزامی ۱۴۰۳/۰۲/۰۱ به پادگان ۰۴ تمام!" /><published>2024-06-30T05:00:00+03:30</published><updated>2024-06-30T05:00:00+03:30</updated><id>https://note.alirezad.ir/soldier</id><content type="html" xml:base="https://note.alirezad.ir/soldier/"><![CDATA[<p>خب سلام</p>

<p>دو ماه آموزشی سربازیم تموم شد و وقتِ انتشارِ دفترچه خاطراته</p>

<p>حدود ۵۸ صفحه نوشتم که به صورت خلاصه دوست دارم اینجا بنویسم و باهاتون به اشتراک بذارم</p>

<h2 id="داستان-از-کجا-شروع-شد">داستان از کجا شروع شد؟</h2>
<p>بعد از اینکه در تاریخ ۲۹ مهر دفاع کردم (فوق لیسانس) باید یه برنامه برای زندگیم میچیدم، چندتا مورد بود: از تخصصی که میخواستم یاد بگیرم و تقویت زبان انگلیسیم تا «اپلای آری یا خیر؟»! جواب آخرش معلوم بود، من هرجا بخوام زندگی کنم باید یه تخصص داشته باشم و زبان انگلیسی خیلی خوبی هم داشته باشم پس قبل از سوال «اپلای آری یا خیر» باید روی موارد مهمتری کار کنم.</p>

<p>در همین حین، <em>حسین گلشنی</em> انقدر از امریه حرف زد تا اینکه شد مشغله فکریم… بعدشم موقع تسویه حساب با دانشگاه، یکی از کارمندای خوب اونجا (آقای صمیمی نژاد) گفت نیرو امریه میخوان و منم اقدام کردم و این شد که یهو به خودم اومدم دیدم ای دل غافل، دفترچه پست کردم 🙁 (به تاریخ ۲ اسفند) ….. امریه دانشکده خودمون (دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران واقع در کرج) خیلی مزیت داشت که حوصلم نیست بنویسم</p>

<p>خلاصه که روز موعود رسید و برگه ای که توش خورده بود «مرکز آموزشی ۰۴ امام رضا بیرجند (امریه دار)» و مَنی که خوشحال بودم از امریه و ناراحت از مرکز آموزشی</p>

<h1 id="اعزام-۰۳۰۲۰۱-به-۰۴-بیرجند">اعزام ۰۳/۰۲/۰۱ به ۰۴ بیرجند</h1>

<p>الان نمیدونم هفتگی بنویسم یا روزانه ولی اگر روز مهمی بود به صورت جدا داخل همون هفته درج میکنم</p>

<p><strong>شروع حرکت</strong> ساعت ۶ صبح از میمه با کلی استرس عجیب ولی نگرانی نداشتم، یه جوری ترکیبی از خیال راحت و استرس بودم، رفتم ورزشگاه نقش جهان اصفهان و شروع کردند که لیست اسامی رو بخونند، منم صفحه آخر بودم 🙁
بعدشم گفتند اونایی که از شهر های دورتر اومدن زودتر بیان تا اعزام شن («مسافت بالای ۲۰۰ کیلومتر بیاد» من نرفتم 🙂 همینطور اومد پایین تا اتوبوس ۳-۴ که دیگه رفتم نشستم تا با اتوبوس سوم برم) بلاخره همون یک روز هم جز خدمت حساب میشه و هرچقدر دیرتر بری راحتتری!</p>

<p>اتوبوس سوم ساعت ۶ عصر بود و با خانواده رفتیم خونه خالم و منم یه دوش گرفتم و چندتا زنگ زدم تا حواس خودمو پرت کنم 😂 دیگه ساعت حدود ۵ بود و باید راه میفتادم
توی ترمینال با یه سربازی آشنا شدم که اتفاقی بعدا افتادیم ساختمون روبروی همونا! و یکم از شرایط پادگان گفت و هرکی رفت سمت اتوبوس خودش</p>

<p><strong>تنها صحنه ای که یادم نمیره، لحظه خروج اتوبوس از ترمینال کاوه بود، دقیقا همون در خروجی، و اون لحظه خداحافظی از خانواده پشت پنجره اتوبوس</strong></p>

<p>تو مسیر چیز خاصی نبود جز کُمای بچه های ۱۸ ساله اتوبوس و یه پسره خیلی شیطون که باعث شد یکم جو اتوبوس عوض بشه…. مسیر هم که نگم براتون، خراب بود تا اینکه به محض ورود به خراسان جنوبی یک طرفه هم شد 🫤 عالی شد</p>

<h2 id="هفته-اول---۱-الی-۷-اردیبهشت">هفته اول - ۱ الی ۷ اردیبهشت</h2>
<p>یکم که تو راه بودیم و داستانی که بالا تعریف کردم، صبح دوم رسیدیم جلو در پادگان و یه دژبان کثیف که اومد سیگارا رو جمع کرد که خودشون تو پادگان بفروشند (البته بعدا فهمیدم داستان چیه)؛
الافی و گشتن کیف ها و خلاصه همینجوری به بطالت گذشت تا رفتیم جلوی ساختمون پذیرش تا تقسیم بشیم بین گردان ها</p>

<p>گردان ۴ گردان تحصیل کرده ها بود که افتادیم همونجا، بعدشم که تو ستاد گردان جدامون کردن بین سه تا گروهان ۱ و ۳ و ۵ که گر۳ گر لیسانس و بالاتر بود…..
در همین بین یه سربازی بهم گفتش که برو ستاد خودتو جا کن و اونجا خیالت راحته و در آسایش میگذرونی؛ منم نصیحت رو گرفتم ولی خب اونموقع دستم جایی بند نبود</p>

<p>🤔 <em>چیزی که الان برام جالبه اینه که اونروزی که دفعه اول رفتم گردان ۴ احساس میکردم حیلی بزرگه ولی بعد از دو هفته کل گردان ۴ با ساختمان های سه تا گروهانش شد انداره یه خونه</em></p>

<p>شب اول که مثل جنازه خوابیدم ولی صبح ساعت ۴ بیدارمون کردند و متاسفانه آسایشگاهی که توش خوابیدیم بقل بلندگو بود و نذاشت صبح بخوابم! بعد از بیداری ساعت ۴ الاف بودیم تا اینکه استحقاقی ها رو دادن: پتو (قرضی)، ملافه (دوتا با روکش متکا)، کیسه انفرادی (قرضی)، حوله، شامپو، لیف، صابون، سلف، لباس، پوتین، جوراب، لباس زیر، مسواک، خمیر دندون و لباس خواب…. که در همه موارد لازم نیست بگم که جنس این اقلام چطوریه 😊 و اینکه اون موارد <em>قرضی</em> یعنی بعد از پایان دوره آموزشی پس میگیرند (چون من امریه بودم و از امریه ها پس میگیرند) وسط های هفته هم رفتیم <em>کیسه پوتین و مطعلقات</em> خریدیم (لازم نیست بگم ولی؛ فانسخه، چاقو بُرنده 😆 که ماست هم نمیبرید، اتیکت، دفترچه، خودکار، شونه تخت، کش برای گِتْر، ساق بند، سفره آنکارد لباس زیر تخت خواب، مایع دستشویی)</p>

<p>چیزای ثابت از روز اول، ساعت خاموشی و بیداری، وعده های غذایی، آنکارد تخت، واکس پوتین، شستن جوراب و مسئولیت ها (نظافت، ابدارچی، آب آوران، غذا و نون و …) —– و یه سری چیزایی مثل اینکه «ما از همه بهتریم» یا «گروهان ما تو چشمه» ویا «برای بازدید فقط میان گروهان ما که تحصیل کردس» و یه سری حرفای دیگه 🙂 بعدشم دستورات ابتدایی مثل بشین-پاشو، از جلو نظام، از راست نظام و این چیزا….</p>

<p>یه روزی هم از یه جایی اومدند گفتند دنبال کسی میگردیم که کارای کامپیوتری بلد باشه، منم موقعیت رو از دست ندادم و خلاصه بعد از یه سری تست قبول شدم و قرار شد بیان دنبالم …. یه روز هم از عقیدتی-سیاسی و یه روز هم از حفاظت اطلاعات اومدند جلسه توجیهی برامون گذاشتند و یکم حرف زدند! …. نگهبانی ها هم که به راه شده بود 🙂 و منم ترجیح دادم همون اول یه نگهبانی بدم! اینم فاش میکنم که چون با منشی لوحه نگهبانی رفیق شدم، هفته های اول همش پاس ۱ وایستادم و داخل ساختمون بودم 😂 ولی خب بعدش دیگه رفیقاش زیاد شدن و نشد که ادامه بدیم (شادمهر هاتفی، استمش هم بیارم)</p>

<p>همین هفته اول، بیرجند آب و هوای سمیش رو نشون داد! اول باید بگم که زیر آفتاب وایستادن اونجا کار خیلی سختیه 😂 آب و هوا خیلی خشک و این باعث میشه که زیر آفتاب شدیدا داغ و سوزنده باشه و از طرف مقابل سایه خنک (البته هرچی به تابستون نزدیک میشیم، این قضیه کمرنگ تر میشه ) توی اردیبهشت آب و هوای شدیدا بی ثباتی داشت، تا جایی که تو یه جلسه توجیهی، جلسه با هواب آفتابی شروع شد، بعد از مدتی ابر شد، بعد چند قطره بارون و یهو طوفان و رگبار شروع شد 🙁</p>

<p>چهارشنبه هم که دسته بندی شدیم توی گروه های ۹ نفره و دسته های ۵ گروهی….. منم یه دوستی پیدا کرده بودم (محمدرضا ملک احمدی، داروساز) و تصمیم گرفتم باهاش همرزم بشم و از گذر روزگار شدیم شماره ۱ و ۲ و که خب نتیجه میشد آسایشگاه ۱ و کنار بچه های دکتری و پزشکی و ارشد های دیگه بودن……… آنکارد تخت و کمد رو هم گفتند…… بعدش گفتند کیسه انفرادی هاتون رو بذارید توی انبار ☹️ (حاجی پس وسایلمون چی) باید با وسایل خودشون و یه قسمت مربعی شکل کوچیک بالای کمد که مشترک بین من و محمدرضا بود میساختیم 🙁)</p>

<p>تو همین هفته یه چندتا جلسه داشتیم، یکیش که با فرمانده گردان بود (یه سرگردی بود) یه حرفی زد که <strong>شدیدا فشاری شدم</strong>، «<em>شما به اختیار خودتون اومدید سربازی</em>» ما هیچ ما نگاه؛ آخه مردک اگر من کارت پایان خدمت نداشته باشم که خبری از “کار دولتی” و “پروانه کسب برای کار ازاد” و “پاسپورت برای مهاجرت” نیست! من اختیاری اومدم؟؟؟؟</p>

<p>( این تیکه از دفترچه یه ذره چس ناله نوشتم که الان یکم خنده دار به نظر میرسه برام 😂) ولی سربازی واقعا بهم نشون داد که <strong>هر شرایطی که هست، انگیزه و حالتون خوب نگه دار و ادامه بده</strong></p>

<h2 id="هفته-دوم---۸-الی-۱۴-اردیبهشت">هفته دوم - ۸ الی ۱۴ اردیبهشت</h2>
<p>جلسه معرفی، اسلحه دادن، رژه، و بازدید بدنی و همینا! خیلی خلاصه نوشتم برخلاف هفته قبلی</p>

<p>یکشنبه اولین جلسه صبحگاه گردان برگزار شد و اینجا بود بخت پرید تو آغوشم، از همون قسمتی که کار کامپیوتری داشتند، اومدند دنبالم پ منم رفتم ستاد (فکر کنم اولین جیم کن گروهان بودم😂) وقتی هم رفتم یه چندتا فایل اسکن کردم و چندتا کار ساده انجام دادم و رفتم داخل آبدارخونه تا با سربازای اونجا آشنا بشم (پسرای خوبی بودند، <em>علی فیاجی</em>، <em>محمد جواد عرب</em> و <em>محمد حسین ملک ابادی</em> که دقیقا با من ترخیص شد) …. بعد از ظهر هم یه رژه و از اینجا به بعد یکم شرایط روال ثابتی پیدا میکنه… چند روز اول ناهار توی گروهان بودم ولی بعدش با پا در میونی علی فیاجی، ناهار رو داخل ستاد میخوردم و تنها کسی هم بودم که بیرون گروهان ناهار میخورد 😂 شرایط VIP خوبی داشتم تو خدمت</p>

<p>این هفته یک اتفاق و یک تجربه جدید داشتم؛ اتفاق این بود که رئیس اون قسمتی که توش کار میکردم منو با موبایل دید (سرهنگ بود) و اومد سراغم که این چیه دستت و سربازی آموزشی نباید گوشی داشته باشه ولی شانس اوردم و صاحب گوشی اومد (سرباز فیاجی) و گفت گوشی مال اونه و قراره زنگ بزنم خونه و اون موقع بود که اخلاق جناب سرهنگ ۱۸۰ درجه چرخید و با یه لحن متینی گفت «اشکال نداره پسرم زنگ بزنم»…. خلاصه که <strong>تا دو روی یه سکه رو ندیدید، قضاوت نکنید</strong>! ……… تجربه جدید هم این بود که شب تو ستاد ناظر میومد و باید میرفتم براش شام بگیرم و خلاصه ساعت حدود ۶ الی ۸ اونجا بودم. این قضیه بعدا هم تکرار شد.</p>

<p>آخر هفته هم تحلیف اعزامی های اسفند بود و رژه و یه مقدماتی از کلاس اسلحه شناسی و قبل از نماز شب رفتم سراغ یکی از همشهری هایی که اعزام اسفند بود (<em>محمد دهقان</em>)….. کلاس عقیدتی (دوتا بود یکی تو مسجد یکی هم تو کلاس که یه آخوند باحالی همسن خودم به اسم خسروی اومد بهمون یه سری مطالب درس داد) و احساس سرماخوردگی و سوزش گلو! بعد از ظهر هم مسجد! قبل از غروب افتاب هم با یکی از ویژگی های شگفت انگیز سلف گردان ۴ آشنا شدیم، بعد از بارون اومدن، آب از کفپوش کف سلف میزد بالا 😐😂 و به ما نظافتچی های سلف گفتند برید آبشو خالی کنید 🙁 پدرجد مهندسی و خوار-مادر طراحی رو باهم ترکوند ☹️…. برگشتنی از سلف، بوفه رو افتتاح کردیم و یه کیک-آبمیوه زدیم با <em>نوید حسین زاده</em></p>

<p>یه روز هم بعد از ظهر بچه ها رو تو کریدور نشوندن تا کتابچه رو بخونند و منم جیم زدم گزدان مقابل که خالی بود و با تلفن کارتی شروع کردم به زنگ زدن به دوستام! یه حرکت دیگه هم اینکه گردان مقابل نگهبان بودم، گرفتم تو نماز خونش خوابیدم و از این میسوختم که بچه ها تا ۵ راحت میتونند بخوابند و من نه (جمعه ها میتونستیم بخوابیم)!</p>

<p>بعد از ظهر ها هم با بچه ها چرت و پرت میگفتیم و میگذروندیم (میخواستم اسم بنویسم خیلی زیاد میشه)</p>

<h2 id="هفته-سوم---۱۵-الی-۲۱-اردیبهشت">هفته سوم - ۱۵ الی ۲۱ اردیبهشت</h2>
<p>مجددا شنبه تا ساعت ۵ خواب بودیم… بعدش میدون گردان، پرسش و پاسخ - شانس ما، مسئول آموزش گردان اومد ۱۴ نفر رو کشید بیرون که امتحان کتبی بگیره و شانس من، منم بینشون بودم… چیزی نشد فقط رـــــــ 😐!</p>

<p>یکشنبه، یه تست روانشناسی گرفتند (برای میدون تیر) و یه سری مرخصی دار ها هم برگشتند مثل <em>معین شاکریان</em> و <em>امیر محسن تقی پور</em> و چرت-پرت به راه بود! و رفتم ستاد یه سری کار انجام دادم و چند ساعتی درگیری کارای کامپیوتری بودم و بعد از ناهار هم بیکار بودم! آخ که چقدر شبش سخت بود؛ تا ۱۱.۵ که نگهبان بودم هیچی، ساعت ۴.۵ تا ۶ هم باید نگهبان میشدم!</p>

<p>دوشنبه؛ صبح که کلاس جنگ افزار شناسی بود تا ۱۱ و با <em>محسن تقی پور</em> چه داستانایی که در نیاوردیم سر کلاس 😂 این پسر خیلی خوبه……… ولی بعدش تو مسجد یه کمای ریزی زدم که نمیدونم چرا!!!!! بعد از ظهر هم مشقِ نظام جمع داشتیم و احترامات رو فرمانده نشونمون داد و شروع کردیم با امیرمحمد مرتضوی تمرین کنیم کنار بقیه. این وسط سرگروهبان هم عمل کرد و فرمانده گفت تا آخر هفته نمیاد. و در آخر بیکاری و چرخ و بوفه با <em>معین شاکریان</em>. راستی یه مدتی بود که پرچم دست میگرفتم چون اعصابم خورد شده بود از دست بچه هایی که نظام صف ها رو بهم میزدند- منم تصمیم گرفتم از صف جدا بشم و نگه داشتن پرچم یکی از راه هاش بود! اولین دوش آب سردمم اون شب گرفتم. شب هم میخواستم حوله‌م رو پهن کنم رو بند که یادم افتاد آنکارد کمد ناقصه، یهو یادم افتاد دوتا مرخصی داریم، رفتم حوله اونا رو برداشتم گذاشتم تو کمد خودم تا شب به خاطر یه حوله بیداریمون نکنند 😅</p>

<p>سه شنبه؛ کلاس معارف جنگ تا ۱۰ و بعدشم ستاد و شب هم ناظر و داستانای گرفتن شام و اینا!</p>

<p>چهارشنبه دوباره معارف جنگ که اینسری نتونستم برم ستاد و ۲.۵ ساعت همینجوری رو صندلی نشستم و به حرفای یه یاروی پیری گوش دادم! که البته میدونید که گوش ندادم در حقیقت!!</p>

<p>پنجشنبه؛ دوباره کلاس معارف جنگ ولی این سری  تا ظهر منو نگه داشتند! بعدشم ستاد خبری نبود و نشستم!</p>

<p>جمعه های خواب سنگین؛ خب، این هفته تخت ها رو گذاشتیم بیرون و هرکسی رفت سراغ منطقه نظافت خودش و ما رفتیم سلف تا میتونستیم لفتش دادیم و برگشتیم تخت ها رو گذاشتیم داخل و خبری نبود تا شب که نگهبان بودم.</p>

<h2 id="هفته-چهارم---۲۲-الی-۲۸-اردیبهشت">هفته چهارم - ۲۲ الی ۲۸ اردیبهشت</h2>
<p>لامصب الان که دارم بهش فکر میکنم چقدر طول کشید تا سه هفته رد بشه!</p>

<p>شنبه کلاس اسلحه شناسی بود، یه ژ۳ باز و بست کردیم و از بیکاری با محسن تقی پور مسابقه گذاشتیم کی سریعتر باز و  بست میکنه! فرمانده هم داشت خودشو میکشت که هرکی زودتر بازوبست کنه بهش مرخصی تشویقی میدیم :) منم عین خیالم نبود! یه حرفایی هم از میدون تیر بهمون زدند!</p>

<p>یکشنبه، <strong>میدان تیر</strong>، ساعت ۳ که بیدارمون کردند برای نماز دیگه نذاشتند بخوابیم تا ۵-۶ راه بیفتیم بریم میدون تیر که به گرمای ظهر نخوریم…. <strong>واقعا بیرجند حرفای گرم افتضاحی داره، نه هوا داره، نه تمیزه، آلوده آلوده‌س</strong>….. حدودا یک ساعتی تو پیاده تو راه بودیم که فقط ۱۰ دقیقه تو آسفالت بود، بقیه خاکی! یه مشت قوانین هم بهمون گفتند که مشخصه خیلیا رعایت نکردند!</p>

<p>هی میگفتند ژ۳ لگد میزنه و فلان و بهمان… همش چرته…. اصلا لگد خاصی نداره که اذیت کنه، یه کوچولو تکون میده و تموم. فقط برای گوشاتون، یه دستمال کاغذی بذارید تو گوشاتون که آسیب نبینه (برا محکم کاری)! ۳ تیر قلق، ۵ تیر نهایی! خودش سخت نبود، گرماش سخت بود…. و بدتر اینکه بعد از تیر اندازی، تفنگ به حالت ضامن و دستگیره کشیده باید روی کمرت  میذاشتی و درازکش میمونده تا کمک-تیراندازت بره و برگرده….. خلاصه گرماش واعا اذیت میکرد! بعد از اینکه همه تیر ها تموم شد، ما باید میشدیم کمک-تیرانداز و کمک‌های ما میشدند تیر انداز …. شرایط که بهتره چون حداقل به یه تفنگ تو مغز افتاب روی شکمت دراز نکشیدی ☺️ ولی خب الاف شدن و نشستن تو آفتاب همچنان پابرجا بود! حالا جایی که زدن تو برجکمون، اونجا بود که گفتند تو دسته اول توجیه شدن (یاد گرفتند یه زبان ارتش) وایستند تا کمک-تیر-انداز دسته های بعدی بشن و بقیه برن کارگاه مثلث گیری! در این وانفسا، محمدرضا ملک احمدی با خودش آب اورده بود که به ساعت ۱۰ نکشیده گرم شد و ۱۰ به بعد آب داغ داشتیم فقط…. ساعت ۱۳ برگشتیم آسایشگاه و واقعا خسته…. ساعت ۱۴:۳۰ کلاس داشتیم که فیلم بازی کردم و نرفتم و شب هم گشتی بودم که اونم منتفی شد! (البته اینم بگم چون سابقه این چیزا رو نداشتم، حرفمو باور کردند چون خیلیا رو حتی اگر جنازه بودند هم بردند سر پست)</p>

<p>دوشنبه خبر خاصی نبود فقط موقع نماز شب بچه ها دست گل به آب دادند و با اینکه تا در مسحد رفتند ولی داخل نرفته بودند و افسرجانشین که فرمانده گردان خودمون هم بود، بچه ها رو گرفته بود به بشین-پاشو تا جایی که دیگه داشتند از هم باز میشدند!</p>

<p>چهارشنبه، سه شنبه میدون تیر بود که گرمترین میدون تیری بود که رفتیم و تموم شد، – چهارشنبه شب گشتی بودم ساعت ۱۱:۳۰ تا ۲ که با فرشاد عقیلی باوجود اینکه بارون میزد (پانچو هم داشتیم) ولی خوش گذشت و لذت بخش بود…. با فرشاد کل زمان رو حرف زدیم و جالبه صبح هیچکدوممون یادمون نبود درباره چی حرف زدیم 🤣</p>

<p>تا آخر هفته خبری نبود غیر از یه شام که باید میگرفتم و یه گپ با افسر اونجا و پیچوندن گروهبان… جمعه هم نظافت شخصی و موهامو مجبور کردند بزنم و شستن لباس و اینا</p>

<h2 id="هفته-پنجم---۲۹-اردیبهشت-الی-۴-خرداد">هفته پنجم - ۲۹ اردیبهشت الی ۴ خرداد</h2>

<p>همین روز اولی با جیم زنی شروع شد؛ صبح تا عصر که ستاد بودم و وقتی برگشتم بچه ها میدون اصلی بودند برای رژه که منم نرفتم و با رضا ابراهیمیان رفتیم سراغ محسن تقی پور تو گر۵۴ که نوید نجف آبادی هم اونجا بود و انقدر حواسمون پرت دورهمی بود که یادم رفت ساعت چنده و وقتی برگشتم فهمیدم که بچه ها رفتند بازدید نگهبانی (به قول سوسلای ۰۲ توجیه نگهبانی) و منم هم شب گشتی دارم و شانس اوردم که تو بازدید نگهبانی اسم منو نخوندند! گشتی هم با رجائی بود (مسئول غذای گوگلی اصفهانی) که خلاصه با صحبت گذروندیم تا ۱۱:۳۰ و بعدشم خواب دلنشین!</p>

<p>یکشنبه و دوشنبه خبر خاصی نبود غیر از یه قهوه مشتی که کادری ستاد برام درست کرد و یه کلاس که روش های گرفتن اسلحه مثل دست-فَنگ، پا-فَنگ، بند-فَنگ، همایل-فنگ و یه سری چیزای دیگه رو یاد گرفتیم!</p>

<p>روز سه شنبه بود که تغییری در برنامه ارتباطی ممن در پادگان ایجاد شد، سیم کارت خودم رو گذاشتم داخل جای سیم۲ گوشی سرباز عرب و از اون روز به بعد بود که دیگه صبح ها که بازرسی بودم همش تلفن دستم بود و تا خرخره تماس میگیرفتم!</p>

<p>چهارشنبه مراسم تشیع پیکر رئیس جمهور توی بیرجند بود که یه ۴۰ نفر از ما رو برندند و صبح داشتند سروصدا میکردند (چون تعطیل بود ما میتونستیم تا ۶ بخوابیم) که به لطف صداگیر های ابری که محمدجواد عرب برام خریده بود، تخت خوابیدم 😁 شب هم فرمانده خودمون افسر سر نگهبان بود و از غصر تا شب تو پادگان بود ولی شانس آوردیم درگیر تشریفات بود و منم خوابیدم تا شب که نگهبانی داشتم ! شیفت ۲ تا ۴.۵ صبح و بعدشم که بیداری بود و مثل بقیه کارامو کردم! خبری نبود تا عصر (روز سوم پنجشنبه) که عالیجناب شکرویی منو از خواب بیدار کرد چون کادری بخش ارزیابی زنگ زده بود که برم براش شام بگیرم و برگردم!</p>

<p>جمعه عالی بود، “<em>سرباز، زینت کشور و مایه غرور و افتخار ملت</em>” بیل دستش دادند و فرستادنش تو صحرا (به اصطلاح خودشون باغ) زیتون، علف هرز بکنه 😌 من که با این کارا مشکلی ندارم و گشتن تو باغ و این کارا برام عادیه ولی خب صحنه هایی رو دیدم که واقعا برگام میریخت!</p>

<p>دوتا داستان هم داشتیم، یکیش اینکه یه نیم ساعتی کمک مربی گردان روبرو بودم که بچه ها رو میبردم و میاوردم روی نظم (بلاخره پایه بالا حساب میشدیم 🤣) و….. ….. شبی که فلش رفت تو تلویزیون و محمد بهمنی نگهبان اسایشگاه ما بود و زانتیا مجیدیان که با قر وارد اسایشگاه شد و دَنس باله سنگین با محمد بهمنی رفتند! 😂 <em>این قسمتو هرکی از فرمانده ها بخونه تمدید آموزشی میززند برامون</em></p>

<h2 id="هفته-ششم---۵-الی-۱۱-خرداد">هفته ششم - ۵ الی ۱۱ خرداد</h2>

<p>کلا از ۵م تا ۹م دوتا موضوع خاص بود…. یکی میدون تیر جلسه سوم بود که خیلی گرم بود دوباره…. واقعا گرمای جلسه دوم و سوم میدون تیر شدیدا زیاد بود تا حدی که خیلی از بچه ها شدید گرمازده شدند! یه گشتی هم داشتم، سه مورد جیم زدن، یه مورد خوابیدن سر گشتی ☹️… یه مجلس دانسی هم داشتیم این وسط. گشتی این سری یه فرقی داشت اونم اینکه هم ساعت ۱۹تا۲۱ هم ساعت ۲ تا ۴.۵ باید گشتی میدادم! ساعت حدود ۳.۵ یود که با سه تا از بچه ها رفتیم بالای برجک نگهبانی و تو برجک خوابیدیم (اینم اضافه کنم که باد خیلی شدیدی میومد)….. یه درخواستی هم از سمت فرمانده با رشوه داشتم که گفت سوالات یه امتحانی رو از ستاد براش کش برم و در عوض یه مرخصی-چیزی بهمون بده و منم بهش اهمیت ندادم 🤣</p>

<p>جمعه هم روز نظافت! تا ۶ خوابیدیم… دوباره بیرون گذاشتن تخت ها، نظافت مناطق مخصوص به خودمون (سلف) و ماهم که لَش کردیم تو سلف با مصطفی اسدی (ارشد نظافت سلف و هیات رئیسه مرکز نظافت به‌پاک😂)، نوید حسن زاده، حسن شهیدی، آرمان رحیمی (ارمان ماسور)…. بعدشم نظافت شخصی و جیم بازی تا شب!</p>

<h2 id="هفته-هفتم---۱۲-الی-۱۸-خرداد">هفته هفتم - ۱۲ الی ۱۸ خرداد</h2>

<p>کم کم امید داشتیم ترخیص شیم ولی امان و الامان ☹️ …. گفتم یه حموم سر صبح هم تست کنم و ساعت ۳ صبح رفتم حموم!   یه چندتا جیم بازی داشتم (از جیم کلاس گرفته تا جیم جلسات مسئول آموزش گردان) و موقع کلاسا رفتم پای تلفن به حرف زدن تا کلاسا تموم شه! یا بعد از نظافت سلف انقدر مینشستیم اونجا تا کلاسا تموم بشه! یه قطعی آب هم داشتیم تو پادگان که یه دو روزی آب قطع بود!</p>

<p>خب روز ۱۵م یه بساطی داشتیم! «شرایط بازدیدی» که این سری واقعا اومدند…. و ما “زینت کشور و مایه غرور و افتخار ملت” رو بردند تو بیابون (محل کارگاه های صحرا) تا مبادا بازدیدکننده ها ما رو ببینند!!!! تو صحرا داستانی داشتیم، با آرمان رحیمی زدیم زیر روضه و هرچی که در وصف حالمون بود رو میخوندم و آرمان هم داشت همراهی میکرد و سوز میداد به مجلس 😂</p>

<p>این هفته پا رو فراتر گذاشتم و تو ستاد با ویندوز ۷ و بازیای سادش داشتم بازی میکردم و پ فلسفه چندتا از بازی های ویندوز ۷ رو که قبلا نمیدونستم رو یاد گرفتم ☺️ و خبر خاص دیگه ای نبود جز اینکه یه تعدادی سردوشی بگیر انتخاب کرده بودند و گفتن هفته بعد (۱۹م) میبریمتون اردوگاه 😐 آخر هفته تو بازرسی هم سعی کردم راهی رو پیدا کنم که اردوگاه رو جیم بزنم ولی نشد! بقیه‌ش هم شستن لباس بود و کارای ساده!</p>

<h2 id="هفته-هشتم---۱۹-الی-۲۵-خرداد">هفته هشتم - ۱۹ الی ۲۵ خرداد</h2>

<p>اردوگاه….</p>

<p>خلاصه که برداشتن بردنمون اردوگاه و یه چند کیلومتری تو راه بودیم (به گفته خودشون ۳ کیلومتر، به گفته گوگل مپ، ۷ کیلومتر 🙁) …. تو راه با نوید حسن زاده درباره لینوکس حرف زدیم و زانتیا محمد مجیدیان هم روضه خونی کرد برای دلسوخته های اردوگاه 😂 و وقتی رسیدیم کلا الاف بودیم!</p>

<p>بعد از تحویل اسلحه رفتم با محمد حوازاده زیر سایه یه درخت نشستیم! (فرمانده گردانم اومد یه تیکه انداخت که «مگه نگفتم آقادایی رو هرجا نذارید زمین، عقرب میزنه» و رفت) …. بعدشم تو چادرا مستقر شدیم، آدم زیاد و چادر کم، هرطوری بود گذروندیم، هرچند زیر سایه درختا خنک تر از تو چادرا بود! انقدر جا نبود که بعضی از بچه ها، زیلوها رو برداشتند بهم بستند و به چادرهای مجاور وصل کردند و خلاصه راهرو ها رو به سایه تبدیل کردند برا نشستن که خداییش هم خنک تر بود! عصر هم برگشتیم!</p>

<p>روز دوم و سوم، جلسات رزم صحرا بود و یه سری کلاس که باید توی صحرا برگزار میشد و آموزش هایی که داده میشد! یکی از بچه ها هم که شب با شورت خوابیده و از شانس بدش افسرسرنگهبان اومده بالا سرش و از خواب بیدارش کرده بود هم تنبیه شد و بیچاره با کوله پشتی و تیربار-ژ۳ یه تپه رو رفت بالا و برگشت و مثل مرد مشت زد تو دهن فرمانده…. هرچند روز بعدش از بس بهش فشار اومده بود، افتاد تو اسایشگاه ولی التماس همچین آدمی رو نکرد.</p>

<p>روز چهارم (۲۲ خرداد) دیگه از همش قیامت تر بود! روزی بود که قرار بود سرهنگا بیان ازمون آزمون بگیرند و نمره فرمانده رو بدند، منم قرار شد برم و با ماشین ناهار برگردم چون کارم داشتند ولی چون یه تنبیهی بهم خورد، نذاشتن برم و موندم اردوگاه تا شب …… ولـــــــــــــی خیلی خوب بود، موندن تو اردوگاه خیلی تجربه جالبی بود 😄</p>

<p>بعد از ناهار، گردان‌های دیگه رفتند و دقیقا از همین زمان بود که داستان های خوب ماجرا و قشنگی های اردوگاه شروع شد! عصر یه استراحت کوتاه داشتیم و یه کلاس عصر و بعدشم رزمِ شبانه … یکم خودمون رو گِلی کردیم و رفتیم تا فاز رزم شبانه و استتار)  … شبم که تنبیهی باید گَشتی وایمیستادم با محمد حوازاده از ۱۰ تا ۱ شب و بعدشم برگشتم جای محمدجواد علیزاده که داشت میرفت پاس بعدی رو تحویل بگیره خوابیدم!</p>

<p>اردوگاه هم آنــــــــکـــــــــارد داشت 😐 یعنی باید پتو و وسایل رو به شکل آنکارد تو چادر قرار میدادیم! دیگه کار خاصی نبود، برنامه ضد-استقرار (جمع کردن چادر ها) و برگشت! داستان جایی بد شد که گفتند شب شرایط بازدیده و باید همه جا رو نظافت کرد (حالا ما هم سلف بودیم) و کی میخواد با این وضعیت داغون اردوگاه بره نظافت سلف… تازه لباس ها هم مونده 🫠 عالی بود! ما هم گفتیم نمیریم تا بعد از شام تمیزش کنیم….. واقعا توانی نمونده بود!</p>

<p>تا آخر هفته هم خبری نبود، فقط نظافت جمعه به بهونه این نهاوندیان که نمیدونم کار و زندگی نداره! ما نظافت چی های سلف هم که همش جیم بازی و سَمبَل کردن…</p>

<h2 id="هفته-نهم---۲۶-الی-۳۲-خرداد">هفته نهم - ۲۶ الی ۳۲ خرداد</h2>

<p>هفته آخر بود و خبر خاصی نبود…. بچه ها رژه بودند و منم ستاد تا کارای عقب مونده رو قبل از رفتن تموم کنم! فقط یه تعطیلی وسط هفته بود که رژه رو جیم زدم و با مهران شیروانی شربت آبلیمو درست کردیم برای بچه هایی که رفته بودند رژه تا خستگیشون در بره! دقتر خاطرات رو هم دادم بچه ها بنویسند!</p>

<p>روز ۳۰ خرداد هم قرار بود فرمانده قرارگاه شمال شرق بیاد بازدید و چون ستاد بودم، <em>چشمم به جمالش روشن شد</em>! ولی خبر خاصی نبود.</p>

<p>آخرین شب هم نگهبان بودم و بچه ها که از خوشی خوابشون نمیبرد و آهنگ پلی کرده بودند و هفته تو آسایشگاه داشتند «توی هم میلولیدند» …. منم با باتوم رفتم وسط 😃</p>

<p>صبح بعد از نگهبانی (۲ تا ۴.۵) رفتم دوش گرفتم و آماده بودم که از اون خراب شده بزنم بیرون….. اعلام کردند شخصی کنیم و کلی عکس گرفتیم (که نمیشه منتشر کرد) و بعدش میدون ترابری تا خود ۳ منتظر بودیم تا اتوبوس اصفهان بیاد و آخر سر هم یه اتوبوس ۴۴ نفره آشغال گرفتند که ۱۲ ساعت راه رو با این بیایم…</p>

<p>دم علی فیاجی و محمدجواد عرب گرم که اون روز دوتا بستنی آوردند و با محمد حوازاده خوردیم و اینم نتیجه پارتی بازی و گردن کلفتی بود که از کار کردن تو ستاد داشتم.</p>

<p>ساعت ۳.۵ رسیدیم اصفهان و پدرم که اومده بود تا برگردیم میمه….. باورم نمیشد تموم شد</p>

<h2 id="پایان">پایان</h2>

<p>واقعا باورم نمیشد تموم شده! هفته های آخر خوشحال بودم که تموم میشه و ناراحت دوری از بچه هایی که کنارشون واقعا سربازی لذت بخش شد
دوستانی که ارتباطشون قطغ نمیشه</p>

<p>الانم که دارم این متن رو مینویسم دلتنگ همون دو ماه بخصوص هفته های آخرشم ♥️</p>]]></content><author><name>علیرضا</name></author><category term="سربازی" /><category term="آموزشی" /><category term="امریه" /><summary type="html"><![CDATA[خاطرات یک امریه از دوره آموزشی در پادگان ۰۴ بیرجند]]></summary><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://note.alirezad.ir/simorq/simorq.png" /><media:content medium="image" url="https://note.alirezad.ir/simorq/simorq.png" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" /></entry></feed>